تبليغاتX
long shot


long shot

اینجا نمایی ست از حواشی ِ ذهن ِ من



پاییز آمد/باد وزید و تو دیگر نبودی/تنها جای خالیت باران بارید!


پ.ن:


فاجعه!!!

خدافظی.

نوشته شده در 88/08/15ساعت 16:18 توسط غزل|


زئوس توی وبش نوشته بود:


                                  مسافت عین حماقته...


پ.ن:

میخوام ولی نمیشه...میشه ؟ نه به نشدنش ایمان دارم.

این چه وضعشه؟

really

o0psSsSs

oh God...I can`t! I can`t! I can`t

نوشته شده در 88/08/12ساعت 23:14 توسط غزل| |

با رفتنت بدجوری تکونم دادی...داغونم!

روزام سگی شدن...حساس بودم،حساس ترم شدم.

بیخودُ بی جهت به اینُ اون پیله میکنم...گریه...

خدا حتتا تو هم دیگه حاضر نیستی به حرفام گوش کنی...

صبر ِ همه لبریز شده...دیگه نمیشه اخلاق ِ سگی ِ منُ تحمل کرد!

خسته شدم!!!

سخت اومدی...سخت هم رفتی...

چرا اینجوری شدم؟؟؟

باور کن نمیدونم...

چرا یه چیزیمُ گم کردم تو وجودم؟؟؟

اینم نمیدونم.

تظاهر به خوب بودن ِ حالم بیشتر اذیتم میکنه.

خسته شدم...

با کوچیکترین چیز میریزم بهم ُ گریه میکنم.

از اینکه هیچ کس حسسمُ نمیفهمه داغونم.

از اینکه همه چیزم ریخته بهم داغونم...

نمیدونم چی میخوام! چی نمیخوام.

همه خسته شدن ازم...دیگه نمیتونم به هیچ کس اعتماد کنم.

خدا باهام حرف بزن که دلم گرفته قد ِ تمام ِ آسمون هات!

پ.ن:

سردی ولی کنار تو با شعله ها هم نفسم

شبی کویریم ولی با تو به بارون میرسم

تلخی ولی با بودنت دیوونه میشم دم به دم

شیرینی زندگی رو نفس نفس حس میکنم

ساکتی اما تو چشات غوغای نور و شبنمه

میترسم از رسیدن آینده ای که مبهمه

با تو یه دنیا شادی ام اگرچه دور و بی کسه

از خشکی نگاه تو به مرز دریا میرسم

دریا خود خود تویی که غرق طوفان تو ام

شب غرق زیبایی میشه وقتی نگاهت میکنه

نوشته شده در 88/08/11ساعت 0:7 توسط غزل|

فاجعه!!!


خدایا دلم گرفته...

خداااااااااااا صدامو میشنوی ؟؟؟

خدا از بنده هات...از این روزگار...

نوشته شده در 88/08/10ساعت 0:42 توسط غزل|

هیچ حرف خاصی نیست فقط چقدر روزا زود میگذره همین پارسال بود داشتیم فکر میکردیم به 8/8/88

پ.ن:

دیگه به خاطره ها هم معتقد نیستم.

نه حتتا به چیزای خوب هم!

دیگه به هیچچی اعتقاد ندارم...

نوشته شده در 88/08/08ساعت 15:46 توسط غزل| |

پ.ن:

شب آرزوی آمدن ندارد

پس تو نمیآیی

و مرا توان رفتن نیست

اما من خواهم رفت،

گرچه عقرب خورشید،پیشانیم را بخورد.

اما تو نخواهی آمد

با زبانت سوخته از باران نمک

روز،آرزوی آمدن ندارد

پس تو نخواهی آمد

اما من خواهم رفت

به وزغ ها،میخک جویده ام را،تسلیم خواهم کرد.

اما تو خواهی آمد

میان ِ گنداب ِ گلین ِ تاریکی.

نه شب،نه روز،آرزوی آمدن ندارند

پس من بخاطرت خواهم مُرد

و تو بخاطر ِ من خواهی مُرد.

*لورکا*

نوشته شده در 88/08/01ساعت 1:31 توسط غزل| |


Design By : Night Skin